
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!
مادرم یک بار گفت: "انگشتانش که هیچ، خودش هم رشد نمی کند." گفتم: "ولی خودش رشد کرده." گفت: "ولی دیگر رشد نمی کند."
برای روایت قصه ها وپریشان حالی ها وبه نظم درآوردن تغزل های ناب عاشقانه ی دوران جوانی
قصه راز پارمیدا نوشته بهرام سلاحورزی مثل شکو فه های نارنج وعطر سوسن ها و سرود غمنامه های عاشقانِ مستی است که مستی را در هشیاری می دانند
قصه راز پارمیدا نوشته بهرام سلاحورزی مثل شکو فه های نارنج وعطر سوسن ها و سرود غمنامه های عاشقانِ مستی است که مستی را در هشیاری می دانند
به نسیم خاکسار
ـ سلام عليكم حاج آقا، حال سركار خوبه، بچه ها و عيال خوبن؟ عمر و عزتتون زياد، به مرحمت شما…
ـ سلام عليكم حاج آقا، حال سركار خوبه، بچه ها و عيال خوبن؟ عمر و عزتتون زياد، به مرحمت شما…

صدای حاجیه ملوک بود و پشت بندش ، دو سه زن دیگر که عجول تر بودند ؛ اما پروانه خانم هنوز درگیر ِ پسرش بود که می خواست همراه شان برود و مادر نهیب می زد : نمی شود ذلیل مرده . این هزار دفعه . به گوش ات می رودیا نه پدرسگ ؟

«نيازی نيست فكرت به اين چيزا مشغول باشه. دختر و پسر فرقی نداره. مهم اينه كه سالم باشه. هرچی كه از شكم تو بيرون بياد واسه م مقدس و عزيزه.

جهانگیر هدایت می گوید در نمایشگاه کتاب هر جا پوستری از عکس صادق هدایت بوده، روی آن کاغذ سفیدی چسبانده شده تا مردم او را نبینند. او می گوید که این کار شاید خیلی هم بد نباشد چون با این اوضاع ، بهتر است هدایت این وضعیت را نبیند.
من با دروغ گفتن به مردم، خودم را ارضاء مي کنم. یعنی از درون شاد می شوم. ابتدا مومورم ميشود، احساس ميكنم جريان خونم منقبض شده، يك هيجان مرموز و
نگاهت می کنم ، حسرت را در چشم های من می بینی . غزال ناگهان می گریزد ، با دیدنش خنده به لب های خاموش و ساکتم بر می گردد . تو هم می خندی و لحظاتی بعد در حالتی میان خنده و گریه گرفتار می شوم ، گریه و خنده باهم ، به شکل دردناکی اشک هایم را مخفی می کنم و کم کم آرام می شوم
داستانک دریک لحظه از زمان اتفاقی می افتد و دیگر تمام می شود.
--
برای خواندن کوتاهترین داستانک مطرح دنیا ...
--
برای خواندن کوتاهترین داستانک مطرح دنیا ...

گوشهای یک عاشق
داستان کوتاه از یانگ چیانگ چینگ(تایوان)
ترجمه: مهناز بدیهیان
از او پرسید که اگر ممکن است با یکی از آن گوش پاک کن ها گوشهای او را تمیز کند، چون گاه می خارد.

"در دست همیشه مصحفم بود
از عشق تو گرفته ام چغانه
اندر دهنی که بود تسبیح
شعر است و دو بیتی و ترانه"
عناد با پیر مولانا

پاييز، مثل پيرمرديست كه هنوز بهترين لذت زندگياش را عشق بازي با همسرش ميداند و تلاش ميكند تمام قواي جسماني خود را سر پا نگهدارد. يا خرسي كه سعي دارد از عادتي كه به خواب زمستاني كرده رها شود ولي نميتواند. قدرت طبيعت هميشه گستردهتر از اين تكه از زمان است. بايد تسليم شود، كه ميشود. اين نظر من است و اصراري ندارم تا شما هم آن را باور كنيد. حالا چرا پاييز به يادم آمد و اين كه ربطي به داستاني كه ميخواهم بنويسم دارد يا نه، نميدانم. شايد به اين دليل است كه اصلاً داستان من در پاييز اتفاق نميافتد!

... بابام چون دیگه نمی تونست نون بده ازخونه مون رفت. دنبالش رفتم تا پیداش کنم. اما نمی دونستم کجا. توی کتابای فارسی دنبالش گشتم اما رد پای بابام زیر چرخ دُرشکه والدوله ها و حوض السلطنه ها گم شده بود و هیچ اثری ازش نبود. پس کجا رفته بود؟
