
به انسان آموخت ، چگونه به گرد انديشه هايش ميتواند ديوار بسازد ،
تا عقيده و دين و فلسفه و علم و بينش بشوند .
روزگار ما ، روزگاری هست که حتا قوانین پارلمانها هم از قطعیت معنا دهی جدا افتاده اند .هنر مدرن ، هر چه هست ، میکوشد تا تشویش و اضطراب بشریت معاصر را باز نمون کند

این قطعه را من بر روی اینترنت دیدم و بسیار بردلم نشست. دوست دارم آنرا به شما نیز معرفی نمایم، چه برای کسانی که کلماتش را میفهمند و چه آنانکه نمیفهمند، و یا مثل من فقط بعضی کلمات را میفهمند.

در کفش هایم حس بیایان شدن موج می زند - بزنم
شعر !
--
لهجه ام از زبان تو مي زند بيرون: دوستت دارم !
این زبان، اگر هزار دلم نکند می بینمت ليلا!

تلخ / شبیه میهنی که ا ز حس کود کی ا ت / پر می کشد
گم می شود / ریل قطا ری / د لتنگ همیشه ها ی سقوط ا ت

ولى ابليس ميدانست كه ميوه نرم ، زهدان تخمه سنگين است .
و تخمهِ « ميوه بينش » ، « پرسش » دندان شكنـست !

هي با تو ام !
بيا از نيمه ي من عبور كن
كه انفجار خواب هاي من
در اشتباه انگشتان تو
خواب رفته است
ای خوش آن شوریده ی شرزه که آشفته کند این خوابها
تا مگر خیزابِ خشمی برجهد ناگه ازین گردابها

من کوک زدم سجاده ات را به نواري که دخترانگي هام را ضبط کرده ؛ فرياد مي کشد هر شب مثل دردي که مي کشم هر ماه ؛ يک ليوان آب هم رويش
سلام بر خون!






